مهدیس صادقی پویا

فمینیسم انقلابی

نظریه فمینیستی در جامعه‌شناسی: نگاهی کلی به ایده‌ها و مقولات اصلی

نویسنده: اشلی کراسمن

ترجمه: مهدیس صادقی پویا

نظریه فمینیستی یک شاخه اصلی از نظریات جامعه‌شناختی است که مفروضات، نگاه تحلیلی و تمرکز خود را از نقطه نظرات و تجربیات مردان به سمت نقطه نظرات و تجربیات زنان می‌برد. فمینیسم برای انجام چنین کاری، نگاه خود را به سمت مشکلات، جریانات و مسائل اجتماعی‌ای می‌برد که در طول زمان، در چشم‌انداز مردان در نظریات اجتماعی نادیده انگاشته شده یا مورد کژفهمی قرار گرفته‌اند.

برخی موضوعات کلیدی که نظریه فمینیستی بر آن‌ها تمرکز می‌کند، عبارتند از: محرومیت و تبعیض بر پایه جنس و جنسیت، ابژه‌انگاری، نابرابری ساختاری و اقتصادی، قدرت و ستم، و کلیشه‌ها و نقش‌های جنسیتی.

بررسی اجمالی

بسیاری از مردم به اشتباه فکر می‌کنند که نظریه فمینیستی، منحصراً بر زنان و دختران متمرکز و دارای یک هدف اصلی است: برتری دادن زنان نسبت به مردان. در واقع، نظریه فمینیستی، نوعی نگرش به جهان اجتماعی با تمرکز بر نیروهایی بوده که بدعت‌گزار و پشتیبان نابرابری، ستم و بی‌عدالتی بوده‌اند و برای مقابله با آن‌ها، به ترویج برابری و عدالت پرداخته است.

این بدان معنی بود که از آن‌جا که تجربه و چشم‌انداز زنان و دختران، به صورت تاریخمند، از نظریه و علوم اجتماعی حذف شده است، قسمت عمده نظریه فمینیستی بر تعاملات و تجربیات آن‌ها در بستر جامعه متمرکز شده است تا بدین طریق، اطمینان حاصل کند که زنان […]، از این که ما مسائل، روابط و نیروهای اجتماعی را چگونه می‌بینیم، حذف نشده‌اند. با این که در طول تاریخ، بیش‌تر نظریه‌پردازان فمینیست، زنان بوده‌اند، اما امروزه می‌توانیم ببینیم که افراد از همه جنسیت‌ها در این حوزه مشغول به کارند.

با تغییر نگاه به نظریه اجتماعی از منظر و تجربه صرفاً و فقط مردان، نظریه‌پردازان فمینیست، نظریات اجتماعی‌ای ارائه کرده‌اند که نسبت به نظریاتی که بازیگران اجتماعی را لزوماً مردان می‌بینند، بسیار خلاقانه‌تر و فراگیرترند. یکی از قسمت‌های اصلی نظریه فمینیستی که منجر به چنین دستاوردی می‌شود، این است که این نظریه بر چگونگی تعامل نظام‌های قدرت و ستم، تمرکز فراوان کرده‌اند؛ که این به معنای صرفاً تمرکز روی قدرت جنسیتی و ستم نیست؛ بلکه بر تعامل آن با تبعیض نژادی ساختارمند، نظام طبقاتی سلسله مراتبی، سکشوالیتی، ملیت، معلولیت و غیره نیز متمرکز است.

تفاوت جنسیتی

به منظور فهم تفاوت موقعیت و تجربیات زنان نسبت به مردان، برخی نظریات فمینیستی به ارائه چارچوب‌های تحلیلی پرداخته‌اند. برای مثال، فمینیست‌های فرهنگی به ارزش‌های متفاوت گره خورده به زنانگی و زن بودن، به عنوان یکی از دلایل تجربیات متفاوت زنان و مردان در جهان پیرامون نگریسته‌اند. دیگر فمینیست‌ها باور دارند که نقش‌های متفاوت تعریف شده برای زنان و مردان توسط نهادها، از جمله تقسیم کار جنسیتی در خانه‌داری، این تفاوت جنسیتی را بهتر توصیف می‌کند. فمینیست‌های وابسته به رویکر وجودشناسی و هم‌چنین پدیدارشناسی به این مسئله می‌پردازند که زنان چگونه به عنوان «دیگری»، در جوامع پدرسالار شناخته و تعریف شدند. برخی نظریه‌پردازان فمینیست نیز، به طور خاص بر این موضوع تمرکز می‌کنند که «مردانگی» چگونه در روند اجتماعی شدن پرورش یافته و این روند چگونه ارتباط و تعاملی با روند پرورش «زنانگی» در دختران دارد.

نابرابری جنسیتی

نظریه‌پردازان فمینیست که بر نابرابری جنسیتی متمرکز شده‌اند، بر این باورند که جای‌گیری و تجربیات زنان در موقعیت‌های اجتماعی، نه تنها با مردان متفاوت، بلکه نابرابر نیز هست. فمینیست‌های لیبرال باور دارند که زنان، به اندازه مردان، قوه عاملیت و استدلال اخلاقی دارند، اما پدرسالاری و به طور خاص، تقسیم کار جنسیتی، موجب شده تا زنان به صورت تاریخمند ، فرصت‌های کم‌تری برای تمرین و بیان استدلال‌های خود داشته باشند. این عوامل موجب شده تا زنان به سپهر خصوصی [خانه و خانواده] رانده شده و از مشارکت کامل در سپهر عمومی [جامعه و اجتماعات بزرگ‌تر] باز بمانند. فمینیست‌های لیبرال خاطرنشان می‌کنند که نابرابری جنسیتی در چارچوب ازدواج دگرجنس‌گرایانه وجود داشته و موجب می‌شود تا در این نوع ازدواج هیچ منفعتی برای زنان وجود نداشته باشد. این فمینیست‌ها ادعا می‌کنند که در واقع، زنان متأهل، اضطراب بیش‌تری را نسبت به زنان مجرد و مردان متأهل تجربه می‌کنند؛ بنابراین تقسیم کار جنسیتی، چه در سپهر خصوص یو چه در سپهر عمومی باید جایگزین شود تا زنان بتوانند به برابری در ازدواج دست یابند.

ستم جنسیتی

نظریات ستم جنسیتی از نظریات تفاوت جنسیتی و نابرابری جنسیتی نیز فراتر رفته و به بحث پیرامون این موضوع می‌پردازند که زنان، نه تنها با مردان، متفاوت، نه تنها نابرابر، بلکه در واقعیت، تحت ستم، سلطه و حتی تعرض مردانند. قدرت، متغیر کلیدی در دو نظریه اصلی ستم جنسیتی است: فمینیسم روان‌کاوانه و فمینیسم رادیکال. فمینیست‌های روانکاو تلاش می‌کنند تا روابط قدرت میان زنان و مردان را با تغییر فرمول نظریات فروید درباره عواطف انسانی، پرورش در دوره کودکی و عملکرد خودآگاه و ناخودگاه تشریح کنند. آن‌ها بر این باورند که محاسبات آگاهانه، به تنهایی نمی‌توانند تولید و بازتولید پدرسالاری را توضیح دهند. فمینیست‌های رادیکال چنین بحث می‌کنند که زن بودن، به خودی خود امری مثبت است، اما این مسئله در جوامع پدرسالار که زنان در آن تحت ستمند، نادیده انگاشته می‌شود. فمینیست‌های رادیکال، خشونت جسمی را اساس پدرسالاری دانسته و باور دارند که اگر زنان به قدرت خود باور داشته باشند و روابط خواهرانه مملو از اعتماد میان خود ایجاد کنند، ستم را از درون شبکه‌های زنانه در سپهر خصوصی و عمومی، مورد نقد قرار دهند، می‌توانند نظام با نظام پدرسالار مقابله کنند.

خشونت ساختارمند

نشریات خشونت ساختارمند بر این اساس ارائه شده‌اند که ستم بر زنان و نابرابری علیه آنان، نتیجه سرمایه‌داری، پدرسالاری و تبعیض نژادیند. فمینیست‌های سوسیالیست با کارل مارکس و فردریش انگلس موافقند که طبقه کارگر که خود حاصل نظام سرمایه‌داری است، توسط این نظام نیز مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد و تلاش می‌شود تا این بهره‌برداری نه تنها به طبقه، بلکه به جنسیت نیز کشیده شود. نظریه‌پردازان تقاطعی (Intersectionality) در پی توضیح ستم و نابرابری به وسیله مجموعه‌ای از متغیرها شامل طبقه، جنسیت، نژاد، قومیت و سن هستند. آن‌ها این نگرش ارزشمند را ارائه کرده‌اند که تمام زنان، ستم را از یک طریق تجربه نمی‌کنند، و هم‌چنین همان نیروهایی که مشغول ستم به زنان و دخترانند، رنگین‌پوستان و دیگر گروه‌های به حاشیه رانده شده را نیز تحت ستم خود قرار می‌دهند. یکی از انواع خشونت ساختارمند علیه زنان، که نوعی خشونت اقتصادی نیز است، شکاف جنسیتی دستمزد است که به معنای درآمد بیش‌تر مردان نسبت به زنان برای انجام کار مشابه به طور معمول است. یک نگاه تقاطعی به این مثال، گویای آن است که زنان و همین‌طور مردان رنگین‌پوست، درآمد پایین‌تری نسبت به مردان سفیدپوست دارند.

این سویه فمینیستی در اواخر قرن بیستم، به سبب جهانی شدن نظام سرمایه‌داری و تمرکز انباشت ثروت بر بهره‌برداری از کار زنان، بسیار گسترش یافت.

لینک مطلب:

https://www.thoughtco.com/feminist-theory-3026624